![]() |
![]() |
|
| انعکاس و نشر آثار ادبی،هنری و اجتماعی |
|
داغ بد
فنجان چای سهم من از باغهایتان ای بوته های داغ کجا شد صدایتان آنقدر کشته اند ، نه آنقدر کشته اید یعنی به کارخانه رسیده است پایتان خالی مباد از دلتان آفتاب مهر جام عقیق پر شده از های هایتان خون دل است آنچه که سهم اهالی است داغ بدی است بر دل آتشفشانتان حالا کنار کرسی گرمی که داشتیم عمری است – بی مبالغه- خالیست جایتان جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 23:7 توسط جمشید عباسی |
|
|
هر چند که لب نمی گشود اما بود عیدی که غریب و ساده بود اما بود انگار به شکل تازه ای می آمد با من بود؟ نه نبود، اما... بود؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1392ساعت 10:10 توسط جمشید عباسی |
|
|
پرگار
رسم زمانه یک شبه انگار عوض شده اصلا" اساس و فلسفه ی کار عوض شده این غار مال دوره ی پارینه سنگی است خوابیده ایم و سکّه ی بازار عوض شده نه یوسف و نه چاه کسی ناتنی نشد در این مجال جنس خریدار عوض شده اینقدر کوژ هم که نبودیم، بوده ایم؟! انگار جای جیوه و زنگار عوض شده یا از ازل محیط جهان جای ما نبود یا اینکه رسم رایج پرگار عوض شده حالا که مهره ها نه سیاهند نه سپید بازی ورای قاعده با مار عوض شده آری ریاضیات غریبی است چشم تو با نیزه ی نگاه تو بُردار عوض شده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 0:58 توسط جمشید عباسی |
|
|
رؤیای شما سبزه و آئین شما گل باغ دلتان روشن و پرچین شما گل دیروز شما سوسن و امروز شما سیب در طالع فردا همه ی سین شما گل
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 10:58 توسط جمشید عباسی |
|
|
خوب است که نان و آب را بخش کنید واضحتر انقلاب را بخش کنید خانوم اجازه! شهر ما تاریک است این مرتبه آفتاب را بخش کنید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 0:27 توسط جمشید عباسی |
|
|
درد است عطش و چشم پوشی هاتان " خورشید" به نیزه و خموشی هاتان من فکر کنم راه ندارد حتی عباس به زنجیر - فروشی هاتان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1390ساعت 8:37 توسط جمشید عباسی |
|
|
هر جمعه شده ورد زبانم٬ آقا! این درد زده به استخوانم٬ آقا! هر چند که دیر خواهی آمد٬ اما من سخت برایت نگرانم٬ آقا! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 0:57 توسط جمشید عباسی |
|
|
تشبیه سیبی است که جویبار دستم داده پیغام تو را بهار دستم داده در وهم به دار می کشم قالی را تشبیه تو باز کار دستم داده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 8:34 توسط جمشید عباسی |
|
|
سفر نامه خیزران
به چشم مکاشفه و جستجو که راه بیفتی در کوچه های کاهگلی تاریخ ، می توانی به تنفس دقایقی از تاریخ نفسی عمیق بکشی اما باز دمت به آهی بلند بدل نشود و جگرت نسوزد با تو نیست . از این کوچه های تاریخی ، حکایت کوچه های کوفه تلختر از شوکران می نشیند بر لایه های ذهن آ دم و غریو بر می داری : کوفه جز شهری عدالت کش نبود با صدای دلنوازت خوش نبود کوفه کم دارد تولای تورا کوفه کوتاه است بالای تورا
به دشواری بر می خیزی ، دربی سوخته را بر می داری که شناسنامه ی مادرانه های توست و شاخه ای یاس از دیوار خاطراتت می کنی و تمام اسلام را سوار کاروانی از تاول میکنی بیابانی را اعتبار می بخشی تا فرات شرمنده ی گلوی اصغرت شود . نیزه بر می داری ، بر شن می کوبی ، فواره می زند . غریو میکشی تا بلند بلند بنویسند تاریخ را که جدال برسر حق ناب است نه حق آب . و خورشید می افتد و زمزمه می کنی : خم ازآنگونه که بر گودی زین افتاده است نفس کیست که بر روی زمین افتاده است * و حالا نشسته ای و هی تکرار می شوی در صبح و کبوتر و سلام و زیتون و زوزنامه و قطعنامه و شبعا و شتیلا. که آسمان ترانه میکند: بأ ی ذنبٍ قتلت !؟ و حالا ایستاده است خیزران و و تو را فریاد میکند و زمین تورا تکثیر میکند در شمایلی و آئینی و بیرقی . در علم بندی ماسوله ، بیل زنی خراسان ، نخل گردانی کویر ، قالی شویان کاشان و... جان میگیری و در مخالف خوانی تعزیه بارها کشته می شوی و براستی : گر سر ندهد حسین با سر چه کند با خرمن لاله های پرپر چه کند گیرم که به خیمه مشک آ بی هم برد با دست بریده ی برادر چه کند **
به بهانه ی تو اما مردمان حاشیه ی کویر نخل گردانی می کنند . این آئین در یزد جلوه ای دیگر دارد . در این مراسم که حجله مانندی از مقبره امام حسین (ع) را به شکل نمادین یک سرو می سازند و به آن نخل می گویند ، از محلی به محلی دیگر ونیز در یزد د رتاسوعا و عاشورا و اربعین امام در محل تعزیه می چرخانند . در یک طرف نخل پارچه ای سیاه و تصویر شماتیک از آرامگاه امام و یا عکس شهدا و شال های رنگارنگ و چراغ و ... نصب میکنند . بیان نمادین این حرکت بدین نکته اشاره دارد که اگر در کربلا نبودیم ، امروز سنبل بدنهای پاره پاره شهدا را با تشریفات و آذین بندی و احترام تشییع می کنیم .
* بیتی از مصطفی ملک عابدی ** رباعی از غلامرضا مرادی
جمشد عباسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آذر1389ساعت 3:40 توسط جمشید عباسی |
|
|
برای غدیر تاریخ ساز ترین آبگیر جهان: ۱ علی قرآن ناطق جون شیعه است که رسم الخط قرآن خون شیعه است بیا دردت به جونم پای برکه غدیر خم حنابندون شیعه است ۲ میخوام دست یکی تون رو بگیرم نشون کودکی تون رو بگیرم بیا پهلوی پیغمبر بمون باز میخوام عکس تکی تون رو بگیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 17:7 توسط جمشید عباسی |
|
|
حالا قلبم کجا می تپد سلن دیون ترجمه :جمشید عباسی دشوار است باور کنم در زمان گمیم آنچه را محتاجم در چشمانت حس می کنم. مدام می اندیشم دلت را مال خود کنم اما گویا محال است So much to believe in – We were lost in time
نمی دانم چگونه عشق توانست بی نشان رهایم کند دلهای صامت کجامی روند ؟ حالا دلم کجا می تپد آن صدا کجاست؛ آن پژواکی که تنها از دل شب می آمد Don't know how love could leave Without a trace نمی پایم بی احساسش در خود دلهای تنها کجا می روند چون شمعی بر آب از ناگزیری پنهان از آذرخش. I can't live without Without feeling it inside بیا و نجاتم بده با اشتیاق رؤیایی ناتمام رانده شده ام دستانی را می جویم که دستگیرم باشد بازوانی را می طلبم که بگذارند بدانم ، دلهای صامت کجا می روند. Come and rescue me Driven by hunger -Of the endless dream
می دانم که آنسوتر جایی مرا انتظار می کشد؛ کسی که همانند من در جستجوست آنگاه تلنگری برسکوت چیره می شود هنوز عشق زنده است I know that out there somewhere He waits for me Someone who`s searching just like me Then one touch overcomes the silence Love still survives
دو دل محتاج هم اند بال پروازم ده حالا ضربان قلبم را می شنوم آن صدا را می شنوم Two hearts needing one another I hear my heart beat now I hear the sound
حالا ضربان قلبم را می شنونم حالا دریافته ام احساسی در من زنده است Hear it echo through the night I feel my heart beat now Now that i`ve found The feeling lives inside
برای احساسی که هی قویتر و قویتر و قویتر می شود دلها برای جاودانگی ساخته شده اند تا آخرالزمان.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مهر1389ساعت 14:26 توسط جمشید عباسی |
|
|
Ya hoo چت شده هي چت مي كني درويش؟! Ya hoo را در ست بنويس دوستانت پشت به انجيل پشت انجيلند در پشت اين كلمات پنهان كنم كجاي استخوان استخوان كجايم را روي مين نمي ماند اين شعر اينگونه صليب سرخ مانده در گل و خون و هلال احمر سوت مي كشد در آينه ي بغل بغل دست سگ در آغوش دختريست و تهي است اين دكان كه تبر زين ندارد. هوار نكش "حوارها" عربي رم مي كنند روي خليج ميرزا از زين مي افتد زبانم لال ... اينجا جنگل سرو نزائيده خيلي است اين روم ديدن ندارد اصلا" براي گفتگو تو ميل E-Mail نداري روي مين نمانده اين شعر ويروس تازه اي از Soft برايم Send شده پلاكت را بدزد درويش كن چشمانت را يا هو !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 0:1 توسط جمشید عباسی |
|
|
Havok ازسر ناچادری است این متلکها که به جدول -می خورند. متقاطع به خانه ای سیاه عمود می شوند افق سیاه ... این هنگ به فر خود پشت کرده است و به فرهنگ خود ! باور کن دلم تاب اینهمه گوژپشت را - ندارد گوشه ای کوژ اما ... به پارک میزنم بی تاب بیتاب از پنجمین هفت سالگی - می گذرم از سر ناچاری . سایه ام روی جدول لیز می خورد متلکها متالیک می شوند. هوا در بوی Havok - شناور. Blu lady به چراغ قرمز می رسد با این راهنمایی کسی رانندگی نمی کند سرکار! شما را سر کار گذاشته اند این تقاطع یک روز میدان می شود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 20:5 توسط جمشید عباسی |
|
|
دلم می گیره باغت را نبینم سر ایوون چراغت را نبینم بهار من الهی تا زمستون بمونی تا که داغت را نبینم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 9:23 توسط جمشید عباسی |
|
|
فراخوان به مناسبت سالروز آزاد سازی خرمشهر و حماسه جاویدان سوم خرداد ، اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس گیلان برگزار می کند . ویژه ادبیات پایداری با معرفی وتقدیر از آثار برگزیده نفرات اول تا سوم : لوح تقدیر + سکه بهار آزادی مهلت ارسال آثار تا ۳۰/۴/1389 نشانی gilehgap.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 18:23 توسط جمشید عباسی |
|
|
سرخیم اگرچه در دلی جا نشویم هر چند کبود... مثل دریا نشویم
چون سبزه و سیب و شمع و آئینه و آب از گوشه سفره دلت پا نشویم
سال نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اسفند1388ساعت 21:26 توسط جمشید عباسی |
|
|
اسلیمی
من باید از نگاه تو سر در بیاورم از راز اشتباه تو سر در بیاورم
تو مثل سیب روی زمین مانده ای چرا؟ باید که از گناه تو سر در بیاورم
آن چتر جا برای من بی وطن نداشت کز زیر جانپناه تو سر در بیاورم
باید دوباره در غزلی ماه من شوی تا از شب سیاه تو سر در بیاورم
طرح تراش خورده اسلیمی بدی است ! سخت است از نگاه تو سر در بیاورم
جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 آذر1388ساعت 2:38 توسط جمشید عباسی |
|
|
صفر و یک لپ تاپ تا لپ لپ زیاد فاصله نیست وقتی هفت سالگی ات پریده باشد آنقدر که کم آورده باشی نخی که تو را به هفت سالگی ات گیر داده است. شیطنت از هزاره ی سوم است که شانسی ها سپور شدند وتو کورها را بوف می بینی " Pap art" یعنی همین - انگار که انگاره ای از خود را پرتاب کنی به سینه ی دیوار و گلوله ها برگشت بخورند به چاپارخانه و تو عاشقانه هایت را به گردن طوقی بیندازی یه حق نمک به حرمت زیتون دانوب زلال تا مدیترانه ی چشمت - بیاید و من از یکصدو بیست تازیانه زاده شوم - زال. و تو هی سهراب کشی کنی وقتی هفت سالگی ات پریده باشد. جنم داشتی و جلب شدی وگرنه لپ لپ به شتر هیچ ربطی که ندارد - هیچ خیام بهتر می داند لپ تاپها تابع صفر و یک اند و این یعنی پلک زده باشی یا نه !
جمشیدعباسی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 11:3 توسط جمشید عباسی |
|
|
مجموعه داستان کوتاه
سـکـانس آخــــر
اثر
جمشید عباسی
توسط انتشارات گیلان به همت بنیاد حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس گیلان منتشر شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 بهمن1387ساعت 19:14 توسط جمشید عباسی |
|
|
مفهوم به خون تپیده را می داند راز دل زجر دیده را می داند
از نیزه پر است شعر، تنها زینب معنای سر بریده را میداند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 دی1387ساعت 10:47 توسط جمشید عباسی |
|
|
مجموعه شعر گل با صدای سرب از جمشد عباسی توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد
شعری از این مجموعه
آدم آهنی خواب بود، خواب دیدنی ، یک قبیله آدم آهنی در زمین شدند ماندنی ، یک قبیله آدم آهنی وای من چقدر مردمند! اینهمه نماد گندمند؟! هر طرف صدا که می زنی ، یک قبیله آدم آهنی بامنند: سرد سرد سرد، با تمام واژه در نبرد زندگی – حصار آهنی – یک قبیله آدم آهنی تا کجای وهم زرد من ، با منند و بی منند ، آه یک هزار سینه گفتنی ، یک قبیله آدم آهنی عشق– این پرنده عجیب– را درست پیش چشم سیب پرشکسته با فلاخنی ، یک قبیله آدم آهنی با کدام واژه دشمنیم ، باکه، با چه، تا کجای چاه؟ ما برادران ناتنی ، یک قبیله آدم آهنی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 17:55 توسط جمشید عباسی |
|
|
در انگبین کلمات اتفاقی چنان عمیق که بر آبهای جهان - ایستا ده ای بشارتی چنان شیرین که شگفت می خرامی - در انگبین کلمات. از ربذه آمده ام تا تورابفهمم - بلند چنان که بوده ای: "شانه به شانه ی احد" و پیشانی ات سر نوشت شیعه شد . اینک این البرز سایه ای از بلندیهای توست و در فرود واژگانش سپید رودی زلال.... تا تو را به آبهای جهان برساند و فدک گسترده است تا افقهای شرق. نجف حالا خاموشتر از همیشه ... تا ذوالفقارت بیاشوبد خوابهای جهان را .
* جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مهر1387ساعت 13:10 توسط جمشید عباسی |
|
|
طعم ریحون بوی گل داره دوباره کوچه تنگ اقاقی هنوزم جای تو سبزه طعم حرفای تو باقی پیچیده زمزمه هایی توی عصر بی صدایی که همین روزا می خندم که همین روزا می آیی گفتنی هامو می چینم کنار گلدون نرگس آقاجون به حق مولا آقا جون به جون نرگس بیا تا بوته ی یاسِ خونمون تشنه نباشه توی دستای غریبه تاول دشنه نباشه بیا تا همیشگی شه لحظه ی شاد دلامون سفره مون بگیره ازنو بوی نون با طعم ریحون بی شما و روشنایی روزامون چه سوت و کوره! وقتیکه شما نباشی خونه ی خدا چه دوره ! جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 3:22 توسط جمشید عباسی |
|
|
عروج برای ولادت مولا علی (ع) امروز با دریا پرم ، از شعر لبریزم آبی شدم ای عشق،شوق ازدیده می ریزم باغ غزلهایم بهاری را خبر دارند کوچیده اند انگار زردی های پائیزم بگذار یک روز از گلوی باد باز آیم بگذار یک دم از سکوت خود بپرهیزم وقتی سعادت از شکاف کعبه می آید سرشار بادا مثنوی های دل انگیزم اینسان که شوق پویه و پای طوافم نیست باید که از این سجده دست افشان بپا خیزم همچون حرا و قتی عروج عشق ممکن شد از شهر عادت می توانم باز بگریزم باید میان کوچه های مکه برگردم وقتی که با دریا پرم،ازشعر لبریزم جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:1 توسط جمشید عباسی |
|
|
مثل هندوانه ی بعد از خواب نیمروز - شیرین شیوه ی شهر آشوبی ات ، هنوز... چه عصر ها خیابانت را رفته ام بالا و چه افتاده ام اینجا پا ئین این شهر که نیامدنت دود می شود و آجرمی شودو نان .... رفتگر رد تو را و براده ی حرفهایت را با خود برد همین صبح - که اینجایم – و این نیمکت سیمانی آنجلسی ام کرده ! صدای تو کجا و سکه ها ی من ؟! خر ج نمی شود - این صامت زخمها – در مضربی از سنت ها که تو یعنی جغرافیای بی مرز یعنی وجوب بلا و حدود ابتلا یک جور ماندن در بی قراری درآیند و روند بی گدار به گذار کدام دلخوشم که در کف دستم - حرفی بگذارد! تا تورا فراموش نکرده باشم این جمعه را نیز به عصر می رسانم و خیابانت را پائین می آیم .... جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 20:20 توسط جمشید عباسی |
|
|
ساحل نشین شبى پشت رؤياگمت می كنم تو شب گردى اماگمت می كنم
درست است ساحل نشينى... ولى بهمراه دريا گمت می كنم
تو در چشمهايم غزل مى شوى و من در غزلهاگمت مى كنم
تو اينجا به بختم لگد مى زنى ولى من در آنجاگمت مى كنم
دلم گاهگاهى كمان می كند كه امروز- فردا گمت می كنم
و آنقدركابوس خواب منى كه گم مى شوم، ياگمت می كنم
تو آنقدر مشكل بدست آمدى! گمان كردى آيا گمت مى كنم؟ا
پر از بغض و ترديد و دلشوره ام در آئينه ها تاگمت می كنم
تو تنها دروغ قشنكى مگر به اين سادگی هاگمت می كنم ؟! جمشید عباسی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 7:58 توسط جمشید عباسی |
|
|
هبوط آبی عطرنامت توی کوچه ردی از طعم بهاره شکل لبخند قشنگت تازگیها رو میاره سهم من از همه دنیا یه دریچه تا غروبه تکسوار شرقی من چشم براهی تو خوبه من و این چشمای ابری تو خسوفت نمی مونیم فصل بارونی شهرو با صدای تو می خونیم فصل پنجم منی تو فصل تا خدا رسیدن پل زدن به آسمونا رسمه با دعا رسیدن همه ی دلواپسیمو تو صدام ترانه کردم با کبوترای قاصد حرفامو روانه کردم چه قشنگه شب شهرم با یه آسمون آبی توی حجمی از ستاره همه ی شبا بتابی شبای اینور رودو صبحهای اونور باغو چشم می دوزم و می شینم راه روشن چراغو گرگ و میشه این حوالی بوی سیب ، بوی گندم تویی اون هبوط آبی واسه ی دلای مردم جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 18:53 توسط جمشید عباسی |
|
|
مقلب القلوب یارب چه پریش می نویسم بی خویشم و خویش می نویسم پر زخمم و بی برم خدایا انگار صنوبرم خدایا مدهوشم و بی بهار یارب سرشارم از انتظار یارب شعر آینه ی رخ تو بوده است آشفتگی مرا سروده است دلدادگی ات چقدر خوب است چشم تو مقلب القلوب است چشم تو دو بیت ناب دارد ماهیت آفتاب دارد کاش این دل از آن باغ باشد سرشار گل و چراغ باشد شرق ملکوت کاش می شد توفیق قنوت کاش می شد این صوت خوش از دهان عشق است بر مأذنه ها اذان عشق است من تشنه تر از کویرم اینک کم مانده که گر بگیرم اینک چون تیغ زبان گشادم از عشق بی نیزه قتیل زادم از عشق این حس کشنده چیست یا رب؟ این فوج پرنده چیست یا رب؟ انگار کبوترانه هستم زخمی تر از آشیانه هستم شاید شبه خودم خدایا گندم خور خود شدم خدایا من هستم و بغض کال از امروز آماده این جدال از امروز ناز از تو و التهاب با من یک مزرعه ی خراب با من من سایه ی بی برم خدایا بیهوده تناورم خدایا آتش دل آسمان پرستم بر کشته ی آتش آب بستم ابر یله ای گریست درمن یک چلچله هم نزیست در من هر چند که غش نداشت هرگز آئینه عطش نداشت هرگز عشق آمد و شیشه پروری کرد آئین مرا صنوبری کرد عشق آه که نقش داغ میزد بر روی دلم چراغ میزد آئینه ی باورم ترک خورد آئین جراحتم نمک خورد اینک من و این گریستن ها بی زمزم و مشک زیستن ها اینک من و تشنه در زلالی با این دل گنگ لا ابالی این دل که شتک خور زمانه است این دل که کمی کبوترانه است این دل که نمی دهد جوابم این دل که نمی کند خرابم آواز و کرشمه را نفهمید جوش گل و چشمه را نفهمید با پای برهنه در تف دشت از چشم تو بی بهار برگشت یا رب تو مدبری تو خوبی یا رب تو مقلب القلوبی تحویل کن آسمان ما را تدبیر کن آستان ما را ما دلشدگان صبح خواهیم کولی وش آسمان پناهیم ما دل به کرامت تو بستیم قامت به قیامت تو بستیم دلدادگی ات چقدر خوب است چشم تو مقلب القلوب است .... جمشد عباسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:27 توسط جمشید عباسی |
|
|
این زخم و این نشان غیر از طواف چشم توام انتظار نیست جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:16 توسط جمشید عباسی |
|
|
ماسوله
روستای شگفت از فومن که به سمت جنوب غربی سر می چرخانی ، نگاهت گره می خورد به ستیغ کوهی 3095 متری که چون دژی استوار ، تاریخ باستانی مردمانی را پاسداری می کند که آسمانشان را با هم قسمت کرده اند و پنجره های رو به مهربانی شرقی شان ، بوسه گاه شمعدانی و خورشید است تا هر خروسخوان سختکوشی شان به سر چراغی های پی سوزشان پیوند بخورد .
"ماسوله" که از آن به روستای شگفت یاد می شود ، چونان زمردی در نقطه ی تلاقی استانهای گیلان و زنجان و اردبیل آرمیده بر دامن البرز می درخشد ؛ جایی که سلام صبحگاهی شان از پنجره های رو به تجلی ، هماره رو به آفتابی است که از مشرق جغرافیا بر استوای دلهایشان می تابد . به پشتگرمی کو ههایی که از سه جانب دیگر ، آنرا در برگرفته و از گزند و چشم زخم پاس می دارند . ماسوله نه به جهت ساختار پلکانی اش مورد توجه قرار گرفته - که مشابهاتی را در استانهای دیگر می توان یافت _ بلکه به خاطر دارا بودن سازمان طبقاتی و شهری که از جلوه های نادر باستانی آن است ، اهمیت دارد . سازمان مشخصی که مابه ازای دیگری برای آن نمی توان یافت. اگر چه ماسوله که اکنون مورد بازدید قرار می گیرد ، ماسوله ی جدید است و ماسوله
قدیم در شمال غربی موقعیت فعلی آن با آثارباقیمانده ی معدودی قرار دارد، با وجود این
قدمت سیستم شهر ی و تقسیم بندی محلات و راسته بازار آن به راسته مسگران، چموش
دوزان ، خراطان و ... و نیز محل سکونت اعیان نشینان ،کارگر نشینان و...آنرا نادر و بی رقیب ساخته است . ییلاقاتی که تکه تراش خورده زمرد های کوهی را شبیهند پای قرار مشکل پسندان را از ماسوله می گیرد و به سمت خود می کشاند . ییلاقاتی مثل : لعندیز ، کوروار ، خلدشت ، گرده سایه ،توریشوم و ... از معماری ویژه و چشم نواز و طبیعت بکرش ، اگر چه نمی توان براحتی گذشت اما آداب و آ ئینهای دیگری نیز در ماسوله منحصر بفردند. "علم بندی" ماسوله یکی از این آئینها ست که در آئینه ی زمان شکل گرفته و المهای کربلای 61 را واگویه می کند .
عطر مهربان دستان ابوالفضل را و تشنگی متواترعلقمه را و دردهای زینب را می توان در بازخوانی تاریخی علمها مرور کرد . ماسوله ،187 خانوار، پنج امامزاده : عون ابن علی ( ع) (در مرکز شهرک) ، عین علی زین علی ( در یک کیلومتری ماسوله )امامزاده هاشم( در فاصله 3 کیلومتر دامنه کوه) ، امامزاده ابراهیم( در بالای شهرک) و نیز 6 محله دارد که عبارتند از : مسجدبر، ریحانه بر، خانه بر، کشه سرعلیا، کشه سرسفلی و اسد محله ناحیه ریحانه بر و مسجد بر که مجاور همند را به نام مسجد بر و کشه سر علیا و سفلی را نیز به نام کشه سر می شناسند. بنابر این محلات اصلی چهار گانه ی ماسوله هر کدام یک علم دارند که شکلی عمودی دارد تا متناسب با معماری و شهرسازی خاصی که ماسوله دارد ، بتوان براحتی در کوچه های باریک . تو در توی ماسوله حرکتش داد . گاهی بالای علمها پنجه ای فلزی که نماد دست بریده ی ابوالفضل است قرار دارد .
"محرم" در ماسوله از غروب 29 ذی حجه با مراسم سنج زنی آغاز می گردد . اولین ضجه های سنج را می توان حوالی ساعت 5 عصر گوش خوابانید و شنید که از کوچه های مسجد بر به گوش می رسد و وقتی در جان اهالی می پیچد ، غوغای سنجهای محلات خانه بر ، کشه سر و اسد محله نیز آغاز می گردد و طنینشان در هم می آمیزد و بدین ترتیب محرم رسما" اعلام می شود . مراسم علم بندی در روستاهای دیگر فومن نظیر: لولمان و ... نیز به چشم می خورداما در ماسوله نظم و جلوه ی بیشتری دارد و استقبال بیشتری از آن می شود بطوریکه در این شهرک 1000 نفری 6000 نفر برای این مراسم گرد هم می آیند تا آئینه ی نمادها و نشانه ها و وقایعی را که در نیمروز عاشورا رنگ خون گرفته ، مرور کنند . علمهای محلات چهارگانه، توسط هیأت امنای هرمحله ، در داخل بقه ی متبرکه عون ابن علی (ع) با پارچه های سبز رنگ و نمادهایی عاشورایی ملبس می شوند و جان می گیرند. دسته عزاداری هر محله ساعت 5 عصر روز ششم محرم به سمت بقعه عون ابن علی(ع) حرکت می کنند . همیشه ، دسته" مسجد بر" ، به احترام وجود بقعه ، اولین علم را از " هیأت محترم" دریافت می کند وغوغای جمعیت است و ضجه عزاداران و سینه زنان که :
ای اهل حرم میر علمدار نیامد ... علمدار نیامد ... علمدار نیامد سقای حرم سید و سالار نیامد ... علمدار نیامد ... علمدار نیامد میر علمدار کو ... حضرت عباس کو دسته های دیگر به نوبت در گردشی سالانه ، علمهای خود را از پنجره بالای بقعه، دریافت می کنند. اما طبق سنتهای قدیمی ،هر محله چند علمداراز خانواده های اصیل ، ریشه دار و قدیمی دارد که وظیفه علمداری ، نسل به نسل به آنان رسیده است .آنان نیز بر اساس یک نظام گردشی سالانه در محله خود نوبت خانواده علمدار را مشخص می کنند تا این مشارکت جلوه ی عامتر و مردمی تری به مراسم محرم ببخشد. نذری های مردم نیز دراین شب در مساجد ماسوله و در صبح عاشورا در خانه های ماسوله ، عزاداران حسینی را میهمان می کند تا دغدغه ها و نیتها را به هم پیوند زند. علمها ، ماسوله را تا رسیدن به مساجد محله ها ، در دستان علمداران و زمزمه جاری نوحه خوانی و در حلقه عزاداران ، ماسوله را دور می زنند و در مسجد خود می مانند تا محرمی دیگر.... مراسم پایان عاشورا نیز در شب عاشورا با نظمی خاص از ساعت 2 شب از مسجدبر با حرکت دسته ی عزاداری آغاز می گردد . دسته ی خانه بر وقتی حرکت خود را شروع می کند که دسته ی مسجد بر از بام خانه بر گذشته باشند و همینطور محله های کشه سر و اسد محله در انتظار دسته ی عزاداری خانه بر و کشه سر می مانند که در پی آنان ماسوله را دور بزنند شب عاشورا را صبح کنند تا خورشید خط خون بر افق خمودگی بکشد . جمشید عباسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 11:23 توسط جمشید عباسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ساقی حدیث سرووگل ولاله میرود
وین بحث با ثلاله غساله میرود طی مکان ببین وزمان درسلوک شعر کاین طفل یکشبه ره صدساله میرود |
| پیوندهای روزانه |
|
تازه های ادبی وبستر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر امروز نقد و نظر از حرف تا کلمه داستان کوتاه همدلی از همزبانی خوشتر است |
|
RSS
|